نویسنده : f ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢

از اون روزی که تو رفتی هوای خونه پاییزه
داره برگ درختا از هجوم درد میریزه
تموم لحظه ها بی تو برام تلخ و نفس گیره
همش حس میکنم قلبم داره تو سینه می میره
برای فتح آغوشت تموم قله ها بستس...
امید وآرزوی من به تو بد جوری وابستس
با اون شوقی که میرفتی دلم میخواد برگردی
مگه اینو نمیدونی چه غوغایی به پا کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خلاصم کن از این وهم میون خواب وبیداری
تو رو جون خدا برگرد یه ذره که دوسم داری
تو رو جون خدا برگرد
تو رو جوون خخخخخدا برگرد
یه ذره که دوسم داری یه ذره که دوسم داری
از اون روزی که تو رفتی و گفتن برنمیگردی
چه شبهایی خدا و من دوتایی گریه میکردیم
پشیمونم که دستامو گرفتی و رها کردم
تو رفتی ومنم مثل یه "دیوونه" نگا کردم
یه دنیا آرزو دارم که داره حسرتم میشه
فدای "دستای گرمت" دارم میخشکم از ریشه
با اون شوقی که میرفتی دلم میخواد برگردی
مگه اینو نمیدونی چه غوغایی به پا کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خلاصم کن از این وهم میون خواب و بیداری
تو رو جون خخدا برگرد یه ذره که دوسم داری
...

 








 

نویسنده : f ; ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢


از کودکی

 


آه وناله هایم را همیشه گذاشته ام برای زبان قلم

 


این روزگار دیگر نای آن را هم باقی نگذاشت

 


روزگار که از رو نرفت وعوض نشد


من از رو میروم...








 

نویسنده : f ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱

لالایی بخوان

لالایی بخوان برایم

خدااا...

دلم خوابی عمیق میخواهد...









نویسنده : f ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

تو وجودت مثل ترسه مثل یک سایه ی شومه

لحظه های باتو بودن همه بهت ناتمومه

"تورو دیگه نمی خوام"

تو یه عشق پاک نبودی تن تو غرق گناهه

من که از جنس تو نیستم باتو بودن اشتباهه

"تو رو دیگه نمی خوام"

تن آلودتو بردار برو از تو روزگارم

تو رو دیگه نمی خوام وبه تو احساسی ندارم...








 

نویسنده : f ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠

همیشه ترسم از اینه
که تو باز تنهام بذاری
بگی که منو نمی خوای
نتونی طاقت بیاری
ترسم اینه که دوباره
 یکی بین ما بشینه
قلب تو بازم بلغزه
چشم تو منو نبینه
 بره از یاد تو که من
پای عشقت چی کشیدم
هرچی آوردی به روزم
چشامو بستم ندیدم
بره از یادت که موندم
دل به هیچ دلی ندادم
با تموم بی وفائیت
نذاشتم بری زیادم
میخوام قبل ازینکه این ترس
منو ازپا در بیاره
قبل ازینکه جسم خستم
حس کنه تورو نداره
تو رو از خودم بگیرم
نباشم دیگه کنارت
بمونم با خاطراتت
برم از تو روزگارت

 








 

نویسنده : f ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠

ساده نبود وساده نگذشت
 روزای تلخی که چشیدم
حتی یه ذره حس نکردی
چی به سرم اومد ودیدم
حتی نیومد خم به ابروم
حتی صدام پیشت نلرزید
این قلب پرمهروصبورم
از اینکه تو برنجی ترسید
تویی که ازتو،روزگارم
تاریک وتیره بود وپر درد
تویی که یک لحظه ندیدی
این من برای تو چه ها کرد...

 

 








 

نویسنده : f ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠

تو برای من همیشه ترین خواهی بود ؛

که اگر روزی ناخواسته از حقیقت چشمانت دور بمانم یک شب تو را باز خواهم یافت ؛ با همین چشمان عاشق ؛در خیابانهای خیس پاییزی رنگارنگ .

یک لحظه مرا باور کن تا شکوفه دهد شاخه ی سیب و اشکم ستاره شود در افسانه ی شب چشمان تو .

و من آنطرف تر از مردمک هایت دنیایی ساخته ام از نگاه و از اشک . شاید سهم من از چشمانت ته مانده ی نگاهی خواهد بود که بارها در آینه تو را نگریسته و مرا گریسته است . و روزی که از چشمانت افتادم و فریاد زدی برو و خواستی نبودنم را من سخت تر از همیشه فرو ریختم...








 

نویسنده : f ; ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠

من از میان تمام اتفاقات زندگی ام،

تو را برای رخ دادن برگزیده ام،

تلخ نشو!









نویسنده : f ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

چقدر تنهایی خوبه

 

وقتی دست نامردی نیست که با هزار رنگ وریا صورتت رو لمس کنه

 

وقتی آغوش تاریک وپر از هوسی نیست که تن خستت رو  بفریبه

 

وقتی صدای گریه هات به گوش هیچ غریبه ای نمی رسه

 

وقتی دیگه کسی نیست که از رفتنش بترسی...

 

چقدر تنهایی خوبه ببین "خدا هم تنهاست"









نویسنده : f ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠

ای بهترین مرد

ای تکیه گاه صادق دل

من خوب میدانم تو خوبی

با آنکه ره گم کرده از بیراهه رفتی

از سرزمین پاک پاکان

افتاده ای در دوزخ آسان

اما تو دریای منی, بگذار عمری با تو باشم

بگذار باتو زنده باشم.

قلب تو دریایی که در آن می توان آسود آرام,

من ماهی بالک شکسته,ریخته فلس,

این زندگی دور از تو معنایی ندارد.

بگذار نبض زندگی را,در دستهای گرم تو آسان بیابم

با آنکه میدانم که امواجت بخاکم خواهد انداخت

خاک کناره,

دریا وماهی را به آسانی زمانی,

باید که دست زندگی سازد جدا ازهم دوباره

بگذار تا آغوش بگشایم به سویت

زیرا که این آغوش اگر جان بخش هم هرگز نباشد

این را تو میدانی که هرگز جان ستان نیست.

بگذار در پایت بمیرم

زیرا که مرگ من نسازد,گرمبرا از گناهت

سطری نمی افزاید ای دوست,

بر نامه ی اعمال سرتاسر سیاهت.

 

(کاش میدونستی چه سخت شکستم عشق گم کرده راه من,کاش میدونستی...)

 

××××

 

 

 

چشم به قفل قفسی هست ونیست
مژده ی فریاد رسی هست ونیست
حسرت آزادی ام از بندعشق
اول وآخر هوسی هست و نیست
مرده ام وباز نفس میکشم
بی تو در این خانه کسی هست ونیست
کیست که چون من به تو دل بسته است؟
مثل من ای دوست بسی هست ونیست

 









نویسنده : f ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠

سرسبز دل از شاخه بریدم تو چه کردی؟

افتادم و برخاک رسیدم تو چه کردی؟

هرکس به تواز شوق فرستاد پیامی

من قاصدخود بودم ودیدم تو چه کردی!

"تنهایی ورسوایی،بی مهری وآزار"

ای عشق ببین من چه کشیدم تو چه کردی!!!!!!!!!!!









نویسنده : f ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠

مرابیاد بیاور...

فریادی را که در تو زیست بزرگوارانه

ودر تو فرومرد!

من همان ویرانه ام

که دوباره آغازی نخواهد داشت

ونخواهد خواست

باتو...








آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

????? ????? ??????-????????