تو وجودت مثل ترسه مثل یک سایه ی شومه
لحظه های باتو بودن همه بهت ناتمومه
"تورو دیگه نمی خوام"
تو یه عشق پاک نبودی تن تو غرق گناهه
من که از جنس تو نیستم باتو بودن اشتباهه
"تو رو دیگه نمی خوام"
تن آلودتو بردار برو از تو روزگارم
تو رو دیگه نمی خوام وبه تو احساسی ندارم...
همیشه ترسم از اینه
که تو باز تنهام بذاری
بگی که منو نمی خوای
نتونی طاقت بیاری
ترسم اینه که دوباره
یکی بین ما بشینه
قلب تو بازم بلغزه
چشم تو منو نبینه
بره از یاد تو که من
پای عشقت چی کشیدم
هرچی آوردی به روزم
چشامو بستم ندیدم
بره از یادت که موندم
دل به هیچ دلی ندادم
با تموم بی وفائیت
نذاشتم بری زیادم
میخوام قبل ازینکه این ترس
منو ازپا در بیاره
قبل ازینکه جسم خستم
حس کنه تورو نداره
تو رو از خودم بگیرم
نباشم دیگه کنارت
بمونم با خاطراتت
برم از تو روزگارت
ساده نبود وساده نگذشت
روزای تلخی که چشیدم
حتی یه ذره حس نکردی
چی به سرم اومد ودیدم
حتی نیومد خم به ابروم
حتی صدام پیشت نلرزید
این قلب پرمهروصبورم
از اینکه تو برنجی ترسید
تویی که ازتو،روزگارم
تاریک وتیره بود وپر درد
تویی که یک لحظه ندیدی
این من برای تو چه ها کرد...
تو برای من همیشه ترین خواهی بود ؛
که اگر روزی ناخواسته از حقیقت چشمانت دور بمانم یک شب تو را باز خواهم یافت ؛ با همین چشمان عاشق ؛در خیابانهای خیس پاییزی رنگارنگ .
یک لحظه مرا باور کن تا شکوفه دهد شاخه ی سیب و اشکم ستاره شود در افسانه ی شب چشمان تو .
و من آنطرف تر از مردمک هایت دنیایی ساخته ام از نگاه و از اشک . شاید سهم من از چشمانت ته مانده ی نگاهی خواهد بود که بارها در آینه تو را نگریسته و مرا گریسته است . و روزی که از چشمانت افتادم و فریاد زدی برو و خواستی نبودنم را من سخت تر از همیشه فرو ریختم...
چقدر تنهایی خوبه
وقتی دست نامردی نیست که با هزار رنگ وریا صورتت رو لمس کنه
وقتی آغوش تاریک وپر از هوسی نیست که تن خستت رو بفریبه
وقتی صدای گریه هات به گوش هیچ غریبه ای نمی رسه
وقتی دیگه کسی نیست که از رفتنش بترسی...
چقدر تنهایی خوبه ببین "خدا هم تنهاست"
ای بهترین مرد
ای تکیه گاه صادق دل
من خوب میدانم تو خوبی
با آنکه ره گم کرده از بیراهه رفتی
از سرزمین پاک پاکان
افتاده ای در دوزخ آسان
اما تو دریای منی, بگذار عمری با تو باشم
بگذار باتو زنده باشم.
قلب تو دریایی که در آن می توان آسود آرام,
من ماهی بالک شکسته,ریخته فلس,
این زندگی دور از تو معنایی ندارد.
بگذار نبض زندگی را,در دستهای گرم تو آسان بیابم
با آنکه میدانم که امواجت بخاکم خواهد انداخت
خاک کناره,
دریا وماهی را به آسانی زمانی,
باید که دست زندگی سازد جدا ازهم دوباره
بگذار تا آغوش بگشایم به سویت
زیرا که این آغوش اگر جان بخش هم هرگز نباشد
این را تو میدانی که هرگز جان ستان نیست.
بگذار در پایت بمیرم
زیرا که مرگ من نسازد,گرمبرا از گناهت
سطری نمی افزاید ای دوست,
بر نامه ی اعمال سرتاسر سیاهت.
(کاش میدونستی چه سخت شکستم عشق گم کرده راه من,کاش میدونستی...)
××××
چشم به قفل قفسی هست ونیست
مژده ی فریاد رسی هست ونیست
حسرت آزادی ام از بندعشق
اول وآخر هوسی هست و نیست
مرده ام وباز نفس میکشم
بی تو در این خانه کسی هست ونیست
کیست که چون من به تو دل بسته است؟
مثل من ای دوست بسی هست ونیست
سرسبز دل از شاخه بریدم تو چه کردی؟
افتادم و برخاک رسیدم تو چه کردی؟
هرکس به تواز شوق فرستاد پیامی
من قاصدخود بودم ودیدم تو چه کردی!
"تنهایی ورسوایی،بی مهری وآزار"
ای عشق ببین من چه کشیدم تو چه کردی!!!!!!!!!!!
مرابیاد بیاور...
فریادی را که در تو زیست بزرگوارانه
ودر تو فرومرد!
من همان ویرانه ام
که دوباره آغازی نخواهد داشت
ونخواهد خواست
باتو...
بی تو دیدم زندگی را میتوان باور نمود
می توان شب های بی پایان خودرا سرنمود
بی تو دیدم زندگی جاریست در رگهای عمر
غنچه های روز را هم می توان پرپرنمود
می توان در دود یک سیگار هم،زندگی راکشت وسوخت
می توان بی گریه ماند،می توان بی نغمه خواند
می توان در سردی یک آه نیز،خاطرات تلخ خودراتازه کرد
باشمارش های انگشتان دست،رنج های رفته را اندازه کرد
بی تو دیدم قهر نیست،جام های زهر نیست
تلخی اندوه هست وکوه نیست
تکدرخت درد هست وجنگلی انبوه نیست
درفراموشی مطلق می توان آرام خفت
می توان گفت اینکه اندر ماورای پنجره
سالهای رفته مدفون گشته اند!
آرزوئی نیست،انتظاری نیست
اعتباری نیست،عشق یاری نیست
باورم هرگز نبود.
بی توآیا میتوان روز را هم شام کرد
ماندوباسرکردن روز وشبی،زندگی راهم چنین بدنام کرد؟!
بی تودیدم مانده ام،بی تودیدم زنده ام
این منم تنها،تنی وروح خویش،آن تن وروحی که می آزردمش
کز تن دیگرنماندلحظه هائی هم جدا
ازتنی بابوی گرم وآشنا
دیدم آری هرتنی تنهاست دربعدزمان،درجهان
باورم شدهرتنی را روح وقلب دیگریست
قصه پوچی ست یک روح ودوتن،
من نه بودم تو،دریغا،نه تو من!
وای برمن،بر دل دیوانه ام
کانچه باور داشتم ازمن گریخت
رشته های بافته باخون دل،ازهم گسیخت
آنچه استادازل از عشق گفت...عاقبت بر بادرفت
اعتبارعشق هم از یادرفت!!!
تومی آیی،یقین دارم که می آیی.
زمانی که مرادربسترسردی میان خاک بگذارند،تو می آیی یقین دارم که می آیی.پشیمان هم...
دودستت،التماس آمیز،می آید بسوی من ولی پرمیشود از هیچ،دستی دست گرمت را نمی گیرد.
صدایت درگلو بشکسته وآلوده با گریه،به فریادی مرا با نام می خواندومی گوئی که اینک من،سرم بشکن دلم را زیرپاله کن ولی برگرد...
همه فریاد خشمت را،بجرم بی وفائی ها،دورنگی ها،جدائی ها بروی صورتم بشکن،مرو ای مهربان بی من،که من دور ازتو تنهایم!
ولی چشمان پرمهری،دگر برچهره مهتاب مانندت نمی ماند
لبانی گرم باشوری جنون انگیز نامت را نمی خواند
دگر آن سینه پرمهر آن سدّ سکندر نیست،که سربرروی آن بگذاری ودرد درون گوئی
دو دست کوچکش،باپنجه هائی گرم ولغزنده میان زلفهای نرم تو بازی نمی گیردپریشانش نمی سازد،هزاران باره هستی را به پای تونمی بازد.زن کوچک چه خاموشست!
تو می آئی زمانی که نگاه گرم من دیگر بروی تو نمی افتد،هراسان هرکجا،هرگوشه ای برق نگاهت را نمی پاید،مبادابرنگاه دیگری افتد!!
دو چشم من تورادیگر نمی خواند،به شوقی دلکش وشیرین وتو هرچندباردیگری درچشمهایت جستجوباشد،سراب آرزو باشدولبهایت،لبان گرم وتبدارت،کتاب روشنی ازبهرعمری گفتگو باشدوعطرصدهزاران بوسه شیرین دوباره روی آن لغزد،محالست اینکه بتوانی برآن چشمان خوابیده دوباره رنگ عشق وآرزو ریزی،نگاهت رابه گرمی برنگاه من بیاویزی بلبهایم کلام شوق بنشانی.
محالست اینکه بتوانی دوباره قلب آرام مرا،قلبی که افتادست از کوبش بلرزانی،برنجانی،محالست اینکه بتوانی مرا دیگربگریانی.
تو می آئی یقین دارم ولی افسوس آن پیکرکه چون نیلوفری افتاده بر خاکست دگرباشوق روی شانه هایت سر نمی آرد،بدیواربلندپیکرگرمت نمی پیچد،جدا از تکیه گاهش درپناه خاک می ماندودرآغوش سرد گور می پوسدوگیسوی سیاهش حلقه حلقه برسپیدی های آن زیبا لباس آخرینش نرم می لغزد جداازدستهای گرم وزیبا ونجیب تو...
دگر آن دستها هرگز برآن گیسو نمی لغزد،پریشانش نمی سازد دلی آنجا نمی بازد.
تو می آئی یقین دارم
توباعشق ومحبت باز می آئی ولی افسوس...آن گرما بجانم درنمی گیرد،بجسم سرد وخاموشم دگر هستی نمی بخشد،اگرصدها هزاران بوسه ازپاتا سرم ریزی دگرمستی نمی بخشد.
یقین دارم که می آئی.بیا ای آنکه نبض هستی ام در دستهایت بود،دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود،بیا ای آنکه رگهای تنم با خون گرم خود تماماً معبری بودندتانقش تورا همچون گل سرخی،بگلدان دل پاکیزه گرمم برویانند.
یقین دارم که می آئی.بیا،تا آخرین دم هم قدمهای توبالای سرم باشد،نگاهت غرق دراشک پشیمانی بروی پیکرم باشد،دلت راجاگذاری شایدآنجا
تاکه سنگ بسترم باشد!!
اینهمه رنجوندی منوبه پای عشقی که نموند
عشقی که هستیموگرفت منوبه انتها رسوند
چه دیرعاشقت شدم چه سخته دل بریدنم
چه زوددل سپردی وچه ساده بودرفتنم
اینهمه درتوگم شدم روزم شدی شبم شدی
تموم زندگیم توشد تابم شدی تبم شدی
رفتی سراغ دیگری منوشکستی توخودم
تنهام گذاشتی وقتی که فهمیدی عاشقت شدم
(چه ناباورانه رویای داشتنت نیمه کاره ماند
عشق هزاررنگ من
شایدباید که فراموش شوی!)
__________________
__________________
شبی ناگهان از تو تنها شدن شب حس ای کاش فردا شدن شب جان بارانم آتش گرفت شب بغض کهنه زبانش گرفت شب تکه تکه غرورم شکست دلم – متن سنگ صبورم – شکست شب آینه تا شد از دیدنم پُر از وحشت مرگ ، خوابیدنم همین لحظه هایی که ناباورند مرا تا مزار خودم می برند کسی مرده در من که مومن نبود سزاوار احساس ممکن نبود کسی مرده در من که بیگانه نیست ستایشگر قلب دیوانه نیست کجایی تو ای عطر بخشودگی به دادم برس ، مُردم از زندگی فراسوی انکار و دلواپسی رسیدن به آرامش بی کسی در این ناگهان تلخ و تنها شدن به دادم برس ، صبح فردا شدن حریقی که پایان این بستر است شکفتن در آغوش خاکستر است (شنبه14/12/89 پایان باتوبودن وازتوگفتن)

